امیرحسین سپهوند و همسرش مؤدبانه تشکر کرده و رفتند. پسازآن بانو به همراه همسرش از سالن خارجشده و به سمت آسانسور رفتند.
- محمدم، میخوای یه زنگ به بابا و اینا بزن ببین اونا هم میان خونهی مادرجون؟ نگران محمد یاسینم.
محمد درحالیکه گوشی همراهش را از جیب شلوار کتانیش درمیآورد، گفت:
- حتماً میان. مهندس خودشون به من خبر دادن ولی خب، برای اطمینان زنگ میزنم که خیالت راحت شه.
آسانسور به طبقه پارکینگ رسیده بود و جز آن دو کس دیگری نبود. سارا لبخند گرمی حوالی دل محمد کرد و با عطوفت لب زد:
- من هر وقت پیش توأم از هفتدولت آزادم و دلم قرصِ.
محمد دست همسرش را فشرد. تلفن وصل شده بود.
- عرض ادب جناب مهندس، خوبین؟
مهندس روزبه، پدر سارا، کارش نظارت بر ساختمانهای بزرگ بود و هماینک در طبقه دهم یک ساختمان نیمهکاره ایستاده و با پیمانکار درگیر گفتگو بود که تلفنش زنگ خورد و نام مهندس منتظری را دید. همانگونه که لبخند بر لب داشت پاسخ داد:
- سلامعلیکم. خوبی پسرم؟
- از احوالپرسی شما. غرض از مزاحمت مهندس، سارا خانم نگران محمدیاسین بودن...
مهندس روزبه همانطور که با دست به سمت دو کارگر اشاره میکرد، پاسخ داد:
- چه نگرانی، نوهام اومده خونه ما که خونه خودشِ. شما هم تشریف بیارین تا باهم بریم خونه حاجخانم.
سارا و محمد به ماشین رسیده و محمد در را باز کرده بود.
- حقیقتش بابا، ما نزدیک خونه مادرجونیم. میخواستم بهتون بگم اگه زحمتی نیست، محمدیاسین رو هم بیارین.
- چه زحمتی پسر خوب، باشه. منم تا نیم ساعت دیگه میرم خونه و عهدوعیال رو میارم اونجا. پس میبینیمتون.
- سپاسگزارم. امری نیست؟
- عرضی نیست محمد جان. به امید خدا.
تلفن قطعشده و محمد رو به سارا که در صندلی کنارش نشسته بود کرد و گفت:
- نیم ساعت دیگه میان. میخوای یه چیزی برای مادرجون بخریم؟
خیال سارا آسوده شد. با راحتی به صندلی نرم ماشین رها شد و گفت:
- آره یه چیزی بگیریم. خوبه دوغ و گوشفیل بگیریم که همه دوست دارن.
محمد «چشم»ی گفت و به سمت خانه مادربزرگ سارا به راه افتادند.
چهارشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۰ | 11:47